العلامة المجلسي

1269

حياة القلوب ( فارسي )

پس چون آن مرد داخل شهر شد أوضاع شهر را به خلاف آنچه پيشتر ديده بود مشاهده كرد وجماعتى را در آن شهر ديد كه هرگز نديده بود ونمىشناخت وايشان لغت أو را نمىدانستند وأو لغت ايشان را نمىدانست ، پس از أو پرسيدند كه : تو كيستى واز كجا آمده‌اى ؟ ! پس أحوال خود را به ايشان نقل كرد ، پادشاه آن شهر با اصحابش همراه أو آمدند تا در غار ونظر در غار مىكردند پس بعضي از ايشان گفتند : اينها كه در غارند سه نفرند وچهارم سگ ايشان است ؛ وبعضي گفتند : پنج نفرند ششم سگ ايشان است ؛ وبعضي گفتند : هفت نفرند وهشتم ايشان سگ ايشان است ؛ وحق تعالى ايشان را محجوب گردانيده بود به حجابى از رعب وخوف كه هيچ‌كس جرأت نمىكرد كه داخل شود وبه نزديك ايشان برود مگر رفيق ايشان ، چون رفيق ايشان به نزد آنها رفت ايشان بسيار خائف شده بودند به گمان آنكه اين جماعت كه بر در غار آمدند أصحاب دقيانوسند ، پس رفيق ايشان خبر داد كه : ما مدت مديدى در خواب بوده‌ايم وقرنها از زمان دقيانوس گذشته است وما آيتي گرديده‌ايم از براي مردم كه تعجب مىكنند از حال ما . پس گريستند واز خدا سؤال كردند كه باز ايشان را به خواب برگرداند ، پس آن پادشاه گفت : سزاوار آن است كه در غار مسجدى بنا كنيم وبه زيارة اين مكان بيائيم كه ايشان گروهى بودند مؤمنان . پس در هر سالى دو مرتبه ايشان را خدا از پهلو به پهلوى ديگر مىگرداند ، شش ماه بر پهلوى راست مىخوابند وشش ماه بر پهلوى چپ ، وسگ با ايشان است ودستهاى خود را پهن كرده است در پيشگاه غار « 1 » . ودر چند حديث معتبر ديگر از آن حضرت عليه السّلام منقول است كه با أصحاب خود فرمود كه : اگر قوم شما تكليف كنند شما را آنچه قوم أصحاب كهف تكليف كردند ايشان را بكنيد . پرسيدند كه : چه تكليف كردند قوم ايشان ، ايشان را ؟

--> ( 1 ) . تفسير قمى 2 / 31 .